من خاطراتم ، بوی آغوش تو را می دهد ....
حالا مدام تو عطرت را عوض کن............


ميدوني چرا باختي؟
چون وقتي خواستي من ببازم يادت رفت که من يارت بودم نه حريفت

 

تا حالا شده

ڪہ حرف هایت انگار بخشڪد در گلو ؟!

چیزـے چنگ بزند تہ وجودت را

و تو از دروטּ آرامـ آرامـ بسوزـے ...

بے آنڪہ دودـے بلند شود از اندامت ؟

بے آنڪہ حتے بہ فڪر ڪسے خطور ڪند

ڪه دارـے تہ مےڪشے؟!

مرا ببیـטּ !

شاید تو ببینے در مـטּ

ڪہ چگونہ دارمـ مے سوزمـ ...

حالا ڪہ ڪارـے از دست ڪسے بر نمےآید

ڪاش خدا دست هایش را بہ مـטּ قرض مےداد

تا ڪارـے ڪنمـ براـے دلهایماטּ

این روزها برای تنها شدن، کافیست صــــــــــــــــادق باشی..

سـُرخ میشـوے وقـتے میشـنوی " دوســتت دارم "



زرد میشـــوَم وقـتے میــشنوم "* دوسـتش دارے "



چهـارشنبه سـورے راه انداخته ایم*



سـُرخے تـو از مــَن ، *زردے مــن از تــو ...

 

میترسم از عشق

از عشق میترسم

این شعرهای عاشقانه که مینویسم

سوت زدنِ کودک است در تاریکی

همین کافیست

که در شهری زندگی میکنم که برای دیدن ابی اسمانش باید دعا کرد

دعا کرد که باران بیاید و اسمان ابی شود

هوا بسیار الوده است

اما دلها بیشتر

دلم گرفته که رفاقت های که ندیده ام

از لبخند های که مصنوعی ایست

از جهنمی که نام دیگر زمین است

دلم گرفته از روزگار بی مولا که اکسیژن هم فروشی شده

دلهره ی این روزها که میگذرد

و معلوم نیست کجاست

نیست

دلهر ه ی نبودن استادی که پناهم است

دیوانه ام کرده

خدایا

تو محافظ بنده ی خوبت هستی

دلهر ه را از من بگیر

پ.ن:س ع ض

 

سير شده ام بس که از آدم ها زخم خورده ام !!
خدا خيرتان دهد به من محبت دروغين تعارف نکنيد !!
من سيرم ...!!

 

 

مـــــن
نبودنت را ، تــــــاب مي آورم
رفتنت را ، تحمـــــّل ميکنم
......
فراموش شدنم را ، بــــاور ميکنم...
امــــــا......
فــــــراموش کردنــــــت...ديگر...کـــــا رِ مــــــن
نــــــيست ....!!!

ادامه نوشته

بر تنِ زبرِ این کاغذ کاهی
 
چه نویسم که نازکی خاطرت را نیازارد؟
 
خواستم گِله ای کنم اما ...
 
 
فراموشش کن
 
حالت خوب است؟!

 

به او بگوييد
ديگر اوهاي نوشته هايم را
به خود نگيرد


 

 

مــــرا از بـنــد آويـزان کـنـيــد ســــر و تـــه!!!
شــايـد فـکـرش از ســرم بـيـفـتـــد ...


يه وقت هايي هست که

بايد لم بدي يه گوشه
و جريان زندگيت رو فقط مرور کني
بعدشم بگي
به سلامتي خودم
که اينقدر تحمل داشتم....

در اين روزهاي زمستان يک استکان چاي داغ مهمان مني.

کنار پنجره بخار گرفته دلت وقتي تنهايي،نوش جان کن.

چاي رفاقت من، هميشه تازه دم است

 

هـــــوایت

دستــــــان سنگینــــی داشتـــــــ ....!!

وقتــــــــی بــه ســــرم زد

فهمیــــــــدم....

پ.ن:با لطف خودتون دعام کنید که خدا صدامو بشنوه!!!!!!

میشنوه هاااااااااااا..................خدا یا شکرت.....

چه رسم جالبيست !
محبتت را ميگذارند پاي احتياجت ،
 صداقتت را ميگذارند پاي سادگيت ،
سکوتت را ميگذارند پاي نفهميت
 و وفاداريت را پاي بي کسيت ...

1050

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد

چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است

می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد

فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی

 


ســـلام مـــرا بـــه وجـــدانـــت بـــرســان
اگـــر بيـــدار بــــود
بپـــرس چـــگونـــه مـــي خـــوابـــد ؟

حال همدیگر را نپرسید! به ترویج دروغ‌گویی کمک نکنید...

خدایا میشه یه زمین دیگه درست کنی؟


اینجا مجازات سنگینیه واسه یه دونه سیب

تو رهایم کردی اما هنوز هم یاد و خاطره هایت در قلبم مانده است ، به آْنها نیز بگو مرا رها کنند . خسته شدم از نوشتن کلام دروغین عشق.
خسته شدم از عشق نوشتن ! از نوشتن کلمه ای که در این زمانه وجود ندارد !
دیگر از من چه میخواهی ای عشق؟
فراموشم کن ، هم یاد و خاطره های با هم بودنمان و هم نام مرا.
نمی دانم چرا از عشق می نویسم ، از کلمه ای که بی هویت است.
اما آنچه دلم میگوید همین است : نفرین بر عشق.
دلم دیگر از عشق و عاشقی بیزار است و دیگر حوصله به غم نشستن و یا دلتنگی و درد دوری یا انتظار را ندارد.
میخواهم تنهای تنها باشم و با رویاهای تنهایی ام زندگی کنم.
نه غمی در دل داشته باشم و نه دردی ! نه از فرداهای بی عشق بودن هراسان باشم و نه ثانیه های پر ارزش زندگی را با یاد و خاطره های عشق به هدر دهم.
میخواهم تنهای تنها باشم ، آنقدر تنها باشم که دیگر تنهاتر از من کسی نباشد.
به جای اینکه  به ساعت بنگرم تا لحظه دیدار  با عشق فرا رسد ، در گوشه ای مینشینم و به آسمان آبی و لحظه غروب و طلوع خورشید می نگرم.
تنهایی با اینکه پر از درد است ، اما درد عاشقی پر درد تر از درد تنهاییست

نمی دانی چه زجری دارد وقتی من عاشقانه هایم را می نویسم
و دیگران با خواندن آن ها یا...
عاشق می شوند
و یا به یاد عشقشان می افتند
اما تو همچنان
بی خــــــــــــــــیـــــــ ــال ...

سکوت و صبوریم را

به حساب ضعف  نگذار

شاید هنوز به چیزهایی پای بندم

اينجا منتظر توام ؛

خيلي گذشت نيامدي،

روزهايست كه مرا اينجا كاشته اي

قد كشيده ام ميبيني

خیابان های تنهایی، دلی ولگرد می خواهد و اواز بدون تو سکوت سرد میخواهد
برات مرده بودم تا برایم تب کند قلبت؛ ولی حتی نپرسیدی دلت همدرد می
خواهد؟

هیچ شباهتی به یوسف نبی ندارم نه رسولم ، نه زیبایم ، نه عزیز کرده ام ،
نه چشم به راهی دارم ، فقط در چاه افتادم

چه تلخ است يادآوري سر آغاز عشـقـي كه گمان مي رفت جاودانه باشد . .

می دونی دلتنگی یعنی چی؟
دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت باهاش فک کنی ...
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد شوری اشکهای لعنتی ،
شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند

قلبم را عصب کشی کرده ام....
دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد و نه از گرمی آغوشی می تپد...

داشتم باز خوابم رو نگاه میکردم ، از فریاد غوغا شدم در خود. . .
خنده میکردی ، جوابم این بود؟!

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟



سهراب سپهري

چه کسی  برای عشقبازی ما
شعر اتــل متــــل خواند...؟؟؟
که پایت را به این راحتــــی
از زندگیــم
وَرچیــــیدی...

 

پ.ن:کاش جُدایی ِ تو اَز مَن را هَم میدیدَند
بی شَک نوبِل می گِرِفت
بازی اَت با مَن

مگر مجبوری منطقی باشی که دم به دم ، دم از رفتن بزنی ؟
خــــر بـــاش...!
مـــثل مـــن...
ایستاده ام ، تـــنها
سر قولی که تـــــو؛ به مـــن داده بودی !!!

می دانی چرا دوستت داشتم ؟؟
چون در ان زمان مترسکی بیش نبودم...
که به دوستی با کلاغ هم رضایت داشت!!

پیـدا کــردنتــ مُشکـِــل مـى شــود
وقتــى مـى دانَـــــــــــــمـ
دیــر زمـــانــى ستــــــــ
هَمـــرنـگ جَمـــاعَتـــ شُــده ایـــــــــــــ

از"مـانـدن " کــه چیــزی نـمی دانی
لااقـــل....
درســـت رفتـــن " را یــاد بگیـــر

روزهــا  بــے تـــو مـے گـذرند و مَـــن ..
دستـــــ از پــــا درازتــــــر ..
چشمــمـ را بــــهـ انتظــــار ِ
فَــردایـــــی کــهـ نخواهــــے رسیـــــــد
دوخـتـــــهـ امـ

گفتی : سالهای سرسبزی صنوبر را،

فدای فصل سرد فاصله مان نکن!

من سکوت کردم!

گفتی : یک پلک نزده،

پرنده ی پندارم

از بام خیال تو خواهد پرید!

من سکوت کردم!

گفتی : هیچ ستاره ای،

دستاویزِ تو در این سقوط بی سرانجامم

نخواهد شد!

من سکوت کردم!

گفتی: دوری دستها و همکاری دلها،

تنها راهِ رها شدن است!

من سکوت کردم!

گفتی : قول می دهم هر از گاهی،

چراغ یادِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله

روشن کنم!

من سکوت کردم!

سکوت کردم ، اما

دیگر نگو که هق هقِ ناغافلم را

از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی

اندیشه ات را با که می پرورانی؟!

خوش به حالش...

مراهمین بس که

دوستت دارم.

تقصیر تو نبود!

خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها

خاموش شود!

خودم شعر های شبانه ی اشک را

فراموش نکردم!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی به گردن تو دارد٬

نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد٬

بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند

و عسلهایم

صبحانه ی کسانی باشند

که هرگز ندیدمشان!

تنها آرزوی ساده ام این بود

که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی

و بعداز قرائت بارانها

زیرلب بگویی:

((یادت بخیر ! نگهبان گریان خاطره های خاموش))

همین جمله

برای بند زدن شیشه شکسته ی این دل بی درمان

کافی بود

هنوز هم جای قدم های تو

بر چشم تمام ترانه هاست!

هنوزم همنشین نام وامضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام

همین هوای سرودن است

همین شکفتن شعله!

همین تبلور بغض!

به خدا هنوز هم از دیدن تو

در پس پرده ی باران بی امان

شاد می شوم!

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است

ادعایشان آدمیت

کلامشان انسانیت

رفتارشان صمیمیت...

حال

من دنبال یکی میگردم که

نه آدم باشد... ...

نه انسان...

نه دوست و رفیق صمیمی

تنها صاف باشد و صادق

پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن...

هیچ نگوید...

فقط همان باشد که سایه اش میگوید

صاف و یکرنگ