دوستت دارم...................

نقطه علامت پایان جمله است.

اما بعضی جمله ها با یک نقطه تمام نمی شوند

باید هی نقطه بگذاری جلویشان

نگذاری ادامه پیدا کنند...

هنوز صدایت می کنم

هنوز شعرهایم را اول برای تو می خوانم

هنوز ...

 

من هنوز

به سکوت تو عادت نکرده ام...

 
از من بگیر بال و پرم را ....قفس بده

گاهی پرنده را قفس آزاد می کند

 

بگـــذار آغوشم بـــرای همیشه یخ بـــزند .

نمی خواهم کـــسی شـــال گردن اضافی اش را دور گـــردن احســـاسم بیاندازد .

در گفتن و شنیدن جملۀ ” دوستت دارم ” چه هست؟

که کسی که میگویـد عاشق تر میشود و کسی که میشنود بی تفاوت تر

مچاله کن، بشکن، بند بزن، خط بزن، خلاصه راحت باش…

ارث پدرت نیست، دل تنهای من است.

او که می رود نمی داند

اما او که بدرقه می کند می داند کاسه ی آب معجره نمی کند...

گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم، یاد همه ی انهایی را که

با نبودنشان بودنمان را به بازی گرفتند!!

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد 
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد 
غنچه  شوقی به شكوفا شدنش نیست دگر 
با خبر گشته كه دنیا چه فریبی دارد 
خاك كم آب شده مثل كویری تشنه 
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد 
سیب هر سال در این فصل شكوفا می شد 
باغبان كرده فراموش كه سیبی دارد...

می گن علف باید به دهن بزی شیرین باشه...

یه عمر خودمونو کشتیم شیرین ترین علف دنیا بشیم

غافل از اینکه طرف اصن بز نبود...

گاو بود به خوردن مقوا عادت داشت...!

کسی چوب لای چرخ زمین بگذارد

                                               داریم تمام می شویم

هر آهنگی که گوش میدهم، به هر زبانی که باشد،

 

 بغضم را میشکند. . .

 

نمی دانم. . .

 

بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است!

حوا مگر سیب را پوست کندی خوردی ؟؟؟

که دنیا اینگونه پوست ما را میکند!!

نترس حوا...

سیب را با عشق گاز بزن...

آدم لیاقت بهشت را ندارد...!!!

وقتی تلفن زنگ می زند
یعنی از یاد نرفته ای
حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند
ببین دوست من!
در این دنیا
خیلی از آدم ها هستند که
شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود

دست هايـمان را بـهم قفـل کنیم

فقط يـادت باشد

کليـد را جايـی بـگذاری

که يـاد هيـچ کدامـمان نـماند

بوی تو را از یاد می برند

لباسهایم

روی بند رخت

که دانه دانه دار می زنند خود را.

 

دل‌تنگی‌ات هرشب

دیرتر از من

به خواب می‌رود،

و هر صبح

پیش از خورشید

در من طلوع می‌کند!

چشـمانـم را میبنـدم

تا نگـاهـم آزارت ندهـد

نگآهـی کـه

این همه حـرف برای گفتن دارد


زندگی تلخ ترین خواب من است....

خسته ام

خسته از این خواب بلند...! 



من چتر ندارم


دوست هم ندارم چتر داشته باشم

 آسمان که بارانی تر از هوای دلم نمی شود


بگذار بشوید این دلتنگی های کهنه را....

 

 

خدایا اینجا که ایستاده ام

تقدیر من است  

یا

تقصیر من ...

دنیای من


پر از دستهایست

 


که خسته نمی شوند

 


از نگه داشتن

 

نــقــابـــ هــــا..!

 

نزدیک نیا...

 

خاکستر می شوی..

 

اینجا دلی را سوزانده اند...


 

یک تکه آسمان کلنگی خریداریم !

 روی این خاک بوی زندگی نمی آید !

 

 

  اینجا زمین است ،

                     زمین گرد است !
                                            تویی که مرا دور زدی …

 فردا به خودم خواهی رسید !!!!
                                             حال و روزت دیدنیست….

با مردمه این زمانه سلامی وسلامی

                                تا که گفتی غلامتم مُفت مجانی

                                                                      میفروشنت...

دیر آمدی باران

من در جایی در حجم نبودن کسی خشکیدم ...

تو کجایی؟؟؟
تو کجایی سهراب؟!

آب را گل کردند

                    چشم ها را بستند

                                             و چه با دل کردند...

واااای سهراب کجایی آخر؟!

        زخم ها بر دل عاشق کردند...

                                              خون به چشمان شقایق کردند...

تو کجایی سهراب؟!

                         که همین نزدیکی

                                               عشق را دار زدند...

همه جا سایه ی دیوار زدند...

وای سهراب دلم را کشتند...

اینجا در دنیای من گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند .  .  . . . !

شاید اگر انسانیّــــــــــــت هم مارک دار بـــــــــــــود


خیلی از آدم ها به تن می کردند …

هیچ انتظاری ازکسی ندارم، و این نشان دهنده قدرت من نیست! مسئله ، خستگی
از اعتمادهای شکسته است

حرف دلت رو امروز بزن !
اگر امروز گفتی ... اسمش "حرف دل" است
اگر نگفتی ...
فردا می شود " درد " دلت

بعد از "خدا حافظی" ،بر نگرد و عقب را نگاه نکن...

بد دردرسری میشود این "آخرین نگاه"

میگویند دنیا بی وفاست!
اما... قدرش را بدانید!
من دنیای بی وفاتری هم داشتم...!!

نه اسمش عشـــــــــق است،
نه علاقه،
نه حتی عادت،
خــــ ــریـتـــ محض است
دلتنگ کسی باشی
که دلـــش با تـــــــــو نیســـت !

1100

سخت تر می شود نبودنت وقتی بودنت برای دیگریست!!...

خیلی وقت است ،

هُرم هیچ نگاهی آتشم نمی زند

حتی ...

نگاهی که رنگی از تو دارد

می بینی !؟

شاید ، فراموشت کرده ام ....

شاید !!!

گفتنِ "دوستت دارم " نظر لـــــطـــــــــــفـــم نبود !!

نظرِ دِلـــــــم بود ...

چه حس بدیست
با تمام احساست
به دیدن کسی بروی
که خودش را آماده کرده تا به تو بگوید
دیگر دوستت ندارد.....!

من آنقدر امروز و فرداهاي
نیامدن را دیده ام
كه دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفته نمیكند…
حالا یاد گرفتم كه فراموشی
دواي درد همه نداشتن ها
نخواستن ها
و نیامدن هاست…

 

از جداییمان برای هر کسی که گفتم 

حق را به من داد

اما اینها نمی دانند من حق را نمیخواهم

حق که برای من تو نمی شود

 

 

چقدر میشود ساعت را برای نیامدن کسی عقب کشید؟؟؟

باد را دوست داشت چون لباس پاره اش که تکان می خورد کلاغها می پریدند
بد نبود
مامور بود
خیلی وقتها هم که پیرمرد نبود
حتی می گذاشت روی شانه اش بنشینند
این خیانت نبود
دانه ها هم می دانستند
مترسک دلسوز است...

دلم درد می کند
انگار
خام بودند
خیال هایی که به خوردم داده بودی  . .

با "یکی بود یکی نبود "شروع شد این قصه

با یکی ماند یکی نماند،تمام

یکی،من بودم یا تو...!؟

مهم نیست

مهم

قصه ایست که تمام شد!

آخ عشقم چه زیبا اجرا میکنی

خط به خط تمام گفته هایم را...

خواسته هایم را...

اما، برای دیگری

حماقت چیست؟

این که من،تو را...

با تمام بدیهایی که در حقم میکنی

هنوز...

دوست دارم!!

یه روزایی خیلی دلت می گیره برای خیلی چیزا..

برای خاطره ها...

برای روزای رفته...

برای عمری که رفته...

برای عروسک بچگی هات...

برای مدرسه...

برای بازی های کودکانه...

برای تک تک روزا که دارن جوونیت رو با خودشون می برن و امان ایستادنم نمیدن...

انقدر دلت می گیره که میخوای بری یه جای دور،دور،دور...

یه جا که راحت بتونی اشک بریزی ...

یه جاییکه بغض تو گلوت رو فریاد بزنی....

یه جاییکه به خودش نزدیک تر بشی و بهش بگی خسته شدی...

خسته از همه چی از همه دنیا...

بگی خسته شدم ولی لااقل هوامو داشته باش

تا کم نیارم...

تو که نزدیکی بهم حتی از رگ گردنم نزدیک تر بازم هوامو داشته باش ...

بازم دستامو بگیر...

میدونم فقط خودتی که بهم آرامش میدی ...

نرنجم که با دیگری خو کنی تو با ما چه کردی که با او کنی؟؟!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:بیشترین دروغی که در این دنیا گفته ام ، این کلمه است......خوبم

زیر باران گریه می کردم آرام و بیصدا تو چتر را بالای سرم گرفتی

 اما

همچنان گونه های من خیس از گریه ماند ...!


و تو هرگز نفهمیدی که چتر باید بالای دلم باشد نه روی سرم

هیچ یادت می آید مرا؟
جایی مرا دیده ای؟
آری !!!
من همان غریبه ام که زود آشنا شد...
من همان بوسه ی سبزم
که کنار خال رنگینی درج شده...
من همانم؛ یادت آمد؟
من همانم؛ همکلاس آسمان...
دوست تقدیر؛ دشمن سرنوشت.
عاشق باران...

 

یادت آمد؟
من همانم که امید
در فراسوی وجودش پرپر می زد بی رنگ؛
من همانم که طلوع
از غم دیدارش زودتر سرخ می شد...
من همانم؛ یادت آمد؟
من همانم که دل پروانه
از غم هجرانش به تپش می افتاد.
من همانم که عطرش
غم دیوانگی گلها را سر و سامان می داد...

 

یادت آمد؟
همه می شناسند مرا
اگرم یادت نیست...
من همانم...
هیچکس!
یادت آمد؟
...
تو کیستی؟

هان؟
یادم آمد...
...
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی...
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم

من نشانی از تو ندارم اما،

نشانی ام را برای تو می نويسم...

درعصرهای انتظار،

به حوالی بي کسی قدم بگذار!

خيابان غربت را پيدا کن

و وارد کوچه پس کوچه های تنهايی شو!

کلبه ی غريبی ام را پيدا کن،

کناربيدمجنون خزان زده

و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام!

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

حرير غمش را کنار بزن!

مرا مي يابی

باران کـه میبـارد
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود...
من میمانم و آسمان و یک دنیا یاد تو...
این هوا" هوای دونفرست
راه می افـتم
بـدون چـتـر ...
من بـغض می کنـم .... آسمـان گـریـه

باید قاب بگیرم حرفهایت را همه "عكس" شدند!!

من بـی تـو
شعـــر خــواهــم نــوشت
تـــو بــی مـَـن
چــِـه خــواهــی کــرد؟
اصـــلا”
یــادت هَست
که نیستــَـم…؟

کسی‌ باید باشد
تا به آدم یاد بدهد
از دست دادن
خیلی‌ بیشتر از نداشتن غمگین می‌کند آدم را
 

اسماعیلت شدم....
ابراهیمم نشدی،
میان "هلهله گوسفندان" و"غفلت خدا" ،
سرم را بریدی!...
من قربانی اعتمادت شدم.

 
چه تلخ محاكمه مي شود
زمستان
كه براي جان دادن به درخت
جان مي دهد
و چه ناعادلانه
كمي انطرفتر
همه چيز به اسم بهار تمام ميشود...!

دیگر

وقتی هوا سرد است

دستانم را در جیب نمیکنم.

میترسم،

خاطره ای ته جیبم مانده باشد،

که هنوز گرم است....

من راي ميدم

به کسي که قول بده

تمام خيابونای اين شهر و

و خاطره هاش رو

عوض کنه

دلم یک کوچه میخواهد...

بی بن بست

و بارانی نم نم...

و خدایی که کمی با هم قدم بزنیم

دنبال "تو" نیستم

دنبال کسی هستم

که تو را نشانش دهم

و بگویم :

مثل " او " نباش

گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود

اینقدر…ورق های زندگیم را… بهم نریز…! حکم…همان دل است…*

بی ” تــو “ کنار این خاطره ها نشستن دل می خواهد… که من ندارم….باور کن

آرامتر سکوت کن
صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد

خسته‌ام
خیلی خسته
به من جایی بدهید
می‌خواهم بخوابم
یک تخت خالی
یک دنیای خالی
       ​              یک قلب خالی…