نقطه علامت پایان جمله است.
اما بعضی جمله ها با یک نقطه تمام نمی شوند
باید هی نقطه بگذاری جلویشان
نگذاری ادامه پیدا کنند...
نقطه علامت پایان جمله است.
اما بعضی جمله ها با یک نقطه تمام نمی شوند
باید هی نقطه بگذاری جلویشان
نگذاری ادامه پیدا کنند...
هنوز شعرهایم را اول برای تو می خوانم
هنوز ...
من هنوز
به سکوت تو عادت نکرده ام...
بگـــذار آغوشم بـــرای همیشه یخ بـــزند .
نمی خواهم کـــسی شـــال گردن اضافی اش را دور گـــردن احســـاسم بیاندازد .
که کسی که میگویـد عاشق تر میشود و کسی که میشنود بی تفاوت تر
ارث پدرت نیست، دل تنهای من است.
اما او که بدرقه می کند می داند کاسه ی آب معجره نمی کند...
با نبودنشان بودنمان را به بازی گرفتند!!
یه عمر خودمونو کشتیم شیرین ترین علف دنیا بشیم
غافل از اینکه طرف اصن بز نبود...
گاو بود به خوردن مقوا عادت داشت...!
هر آهنگی که گوش میدهم، به هر زبانی که باشد،
بغضم را میشکند. . .
نمی دانم. . .
بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است!
وقتی تلفن زنگ می زند
یعنی از یاد نرفته ای
حتی اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند
ببین دوست من!
در این دنیا
خیلی از آدم ها هستند که
شماره شان حتی به اشتباه گرفته نمی شود
لباسهایم
روی بند رخت
که دانه دانه دار می زنند خود را.
دلتنگیات هرشب
دیرتر از من
به خواب میرود،
و هر صبح
پیش از خورشید
در من طلوع میکند!
چشـمانـم را میبنـدم
تا نگـاهـم آزارت ندهـد
نگآهـی کـه
این همه حـرف برای گفتن دارد
من چتر ندارم
دوست هم ندارم چتر داشته باشم
آسمان که بارانی تر از هوای دلم نمی شود
بگذار بشوید این دلتنگی های کهنه را....
دنیای من
پر از دستهایست
که خسته نمی شوند
از نگه داشتن
نــقــابـــ هــــا..!
زمین گرد است !
تویی که مرا دور زدی …
فردا به خودم خواهی رسید !!!!
حال و روزت دیدنیست….
تا که گفتی غلامتم مُفت مجانی
میفروشنت...
آب را گل کردند
چشم ها را بستند
و چه با دل کردند...
واااای سهراب کجایی آخر؟!
زخم ها بر دل عاشق کردند...
خون به چشمان شقایق کردند...
تو کجایی سهراب؟!
که همین نزدیکی
عشق را دار زدند...
همه جا سایه ی دیوار زدند...
وای سهراب دلم را کشتند...
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند . . . . . !
شاید اگر انسانیّــــــــــــت هم مارک دار بـــــــــــــود
خیلی از آدم ها به تن می کردند …
بد دردرسری میشود این "آخرین نگاه"
هُرم هیچ نگاهی آتشم نمی زند
حتی ...
نگاهی که رنگی از تو دارد
می بینی !؟
شاید ، فراموشت کرده ام ....
شاید !!!
نظرِ دِلـــــــم بود ...
از جداییمان برای هر کسی که گفتم
حق را به من داد
اما اینها نمی دانند من حق را نمیخواهم
حق که برای من تو نمی شود
با یکی ماند یکی نماند،تمام
یکی،من بودم یا تو...!؟
مهم نیست
مهم
قصه ایست که تمام شد!
خط به خط تمام گفته هایم را...
خواسته هایم را...
اما، برای دیگری
این که من،تو را...
با تمام بدیهایی که در حقم میکنی
هنوز...
دوست دارم!!
برای خاطره ها...
برای روزای رفته...
برای عمری که رفته...
برای عروسک بچگی هات...
برای مدرسه...
برای بازی های کودکانه...
برای تک تک روزا که دارن جوونیت رو با خودشون می برن و امان ایستادنم نمیدن...
انقدر دلت می گیره که میخوای بری یه جای دور،دور،دور...
یه جا که راحت بتونی اشک بریزی ...
یه جاییکه بغض تو گلوت رو فریاد بزنی....
یه جاییکه به خودش نزدیک تر بشی و بهش بگی خسته شدی...
خسته از همه چی از همه دنیا...
بگی خسته شدم ولی لااقل هوامو داشته باش
تا کم نیارم...
تو که نزدیکی بهم حتی از رگ گردنم نزدیک تر بازم هوامو داشته باش ...
بازم دستامو بگیر...
میدونم فقط خودتی که بهم آرامش میدی ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن:بیشترین دروغی که در این دنیا گفته ام ، این کلمه است......خوبم
اما
همچنان گونه های من خیس از گریه ماند ...!
و تو هرگز نفهمیدی که چتر باید بالای دلم باشد نه روی سرم
یادت آمد؟
من همانم که امید
در فراسوی وجودش پرپر می زد بی رنگ؛
من همانم که طلوع
از غم دیدارش زودتر سرخ می شد...
من همانم؛ یادت آمد؟
من همانم که دل پروانه
از غم هجرانش به تپش می افتاد.
من همانم که عطرش
غم دیوانگی گلها را سر و سامان می داد...
یادت آمد؟
همه می شناسند مرا
اگرم یادت نیست...
من همانم...
هیچکس!
یادت آمد؟
...
تو کیستی؟
هان؟
یادم آمد...
...
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی...
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم
نشانی ام را برای تو می نويسم...
درعصرهای انتظار،
به حوالی بي کسی قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن
و وارد کوچه پس کوچه های تنهايی شو!
کلبه ی غريبی ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده
و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن!
مرا مي يابی
وقتی هوا سرد است
دستانم را در جیب نمیکنم.
میترسم،
خاطره ای ته جیبم مانده باشد،
که هنوز گرم است....
به کسي که قول بده
تمام خيابونای اين شهر و
و خاطره هاش رو
عوض کنه
بی بن بست
و بارانی نم نم...
و خدایی که کمی با هم قدم بزنیم
دنبال کسی هستم
که تو را نشانش دهم
و بگویم :
مثل " او " نباش