هرکجا بروی
دوباره بازمی‌گردی
مثل نامه‌ای که هر دو رووش
نشانیِ من است!


غم نوشت: چه الکی 40 روز گذشت!!!!



یکی گفت:
خدا دستای خالی رو خالی برنمیگردونه.....
دستای من مث اولش خالین
دستای من منتظرن

پ.ن: بـاور کن جـواب آن درد و دل هـای مـن "بـاشه" نبـود ....!!

سخت است وقتی از بغض ، گلو درد میگیری و همه میگویند لباس گرم بپوش


گاهی ، نباید هی با خود تکـ ــ ــرار کرد حرف ها را ! فکر هم نباید کرد !

اصلا هیچ کاری نباید کرد ! حتی نباید نوشت ! باید ... سکوت کرد !

عمیقـــــــا ... ســـ ـــ ـــ ـــکوت کرد ...


راستش را بخواهی
فاجعه ی رفتن "او"
چیزی را تکان نداد . . .
من هنوز هم چای میخورم...
قدم میزنم...

...هستم!
اما...
تلخ تر ...
تنهاتر ...
بی اعتمادتر...


میری ولی با این چشام تورو نگاهت میکنم
اینو بدون عزیزکم دارم حلالت میکنم
مبارکت باشه عزیز این حس عاشقی نو
نفرین نمیکنم تورو تنهام بذار راحت برو

1250

وقتی که می رفتی، بهار بود

تابستان که نیامدی، پاییز شد

پاییز که برنگشتی، پاییز ماند

زمستان که نیایی، پاییز می ماند

تو را به دل پاییزی ات

فصلها را به هم نریز ...


پ.ن:یه رنگ مرده از رنگین کمونم......من این پایین نمی تونم بمونم....