حواست به معشوقی باشد که روزهایش را
به صرف رویا در آغوش تو سپری می کند..
دختری که
زندگی را با لب های تو صدا می کند
یعنی آنقدر تنهاییِ موضعی دارد
که با لُکنت آغوشت
از پسِ تسکین هیچ کدام شان بر نخواهد آمد..

سخت است 
که تا ماه قد بکشی
بر گونه اش بوسه زنی 
و بگذاری در گنجه درش را ببندی

سخت است 
آنقدر اشک بریزی 
که سطح آب های آزاد 
یک سانتیمتر در سال بالا بیاید

سخت است
عاشق باشی
معشوقی را
که در مکان و زمانت مشترک نیست 

سخت است
چیزی بنویسی
که تا قرن بیست و یک
نخوانده باشند

سخت است
شاعر بودن
باور کن
سخت است

اين سينه هواي يار ميخواهد خب 
بي تاب شده، قرار ميخواهد خب 
لبخند که ميزني لبت ميشکفد 
ما هم دلمان انار ميخواهد خب!

از وقتی که رفتی
شبیه شده اند
صداها به صدایت
یا شاید 
من عجیب شده ام
که به هر صدایی بر می گردم
شاید که تو باشی!

تو رفتی
تا همه دنیا 
ببینند
نبودنت را ...
اما من
هنوز ،
تنها تو را
می بینم
از همه دنیا ...

زمستان است
آغوشت را برایم باز می کنی
دستان مرده ام را ها می کنی
می روی
و زمستان می شود
نمی آیی
زمستان می شود
نمی آیی
لعنتی 
مگر می خواهی مرا مسیحی کنی؟

آن بند 
چشم های من است
همیشه به دنبال تو...

فریادهایی دارم
که از دهان من بزرگترند
تو نیز قلبی داری
بزرگتر از سینه هات
ما مکمل یکدیگریم
تو فریادهای مرا درون قلبت جا بده
من هم ...
من هم ...
من هم بیخیال مجوز برای این شعر می شوم!

سلام آقاي تدبير
  آقای امید
 آقای هورا
 آقای شعار
 30 دِی اَت مبارک
  چشمانمان روشن  *  
تو امروز می خندی و من  
این شاعر گریان
شعر سپیدم را  
سیاه می سرایم  
تا اعلام عزای خصوصی کنم!  
و کامم را  
به حلوای مرگ 
احمدی روشن  
که همین امروز کشته شد  
تلخ کنم!  *  
امروز همه خوشحالند  
از اوباما و نتانیاهو گرفته  
تا همین حاجی شهرمان  
که سجده شکر کرد  
"خدا را شکر امروز  
بنز ارزان می شود"  
و دلّالی که فریاد می زد:  
"تا مرغ ازان هست  
زندگی باید کرد"  
و شلیته ای خنده که  
" ساپورت پوستی  
با نخ بیست درصد چند؟"  *  
بخند!  
به آرزویت رسیدی  
دیگر  
سانتریفیوژها نمی چرخند  
سانتریفیوژها  
از پشت تیر خورده اند  
و امروز آمانو  
دهان معصومشان را پلمپ کرد 
 تا کیک زرد دهیم و  
اُوره(!) بسازیم هر دم!  *  
خیالتان تخت  
سانتریفیوژها  
آرام  
در تابوت مصلحت خفته اند!  
تا شما هر روز  
به رقص ثانیه ها بچرخید  
و برایشان  
فاتحه سعدآباد بخوانید!  
خیالتان راحت  
خِرخِرهء قُم  
در دست نیویورکی هاست  
با آن لبخند های شیرین و  
ریش های پرفسوریشان!  *  
نگران خزانه خالی نباش  
قرار است بابا کری  
یک مشت دلار کثیف  
به قیمت تحفه نطنز  
برایتان حواله کند قسطی  
تا خزانه چشم های ما  
لبریز شود از درد!  
دیگر غم مخور  
هل من ناصرت را شنیدند  
روزگار کشور سیاه نیست!  
سیاه  
حال پدرم بود 
 -هم او که هشت سال خردل ساخت برلین را خورد -  
هم او که امروز روی ویلچر  
نوش داروی ساخت مرکل را تُف کرد 
 و اندکی بعد  با دیدن فردوی خاموش  تشنج کرد و لحظه ای جان داد!  
سیاه  روزگار مادر بود  
که گوشه روسری در دهان می برد  
تا دشمن  
صدای دردش را نفهد آقا!  
سیاه  
حال مردم خان العسل است  
که توله سگ های سعودی 
ز این پس  
بیشتر زهر خورشان خواهند داد  
سیاه  
حال زنان الزهرا است  
که قرار است  
پشت دروازه های سوخته شهر  
به دیوار تاریخ  
میخکوبشان کنند!  
سیاه  
حال شعر سپید من است  
که قصد انتحار  
میان خفته ها کرده است!  *  
چه زمستان عجیبی  
دست ها در جیب   
به ترس خروج  
دهان ها بسته  
ز سوز سکوت  
زبان ها مسلول  
ز بیم یک فریاد  
و چشم ها افتان  
چو کور یک بی داد!  *  
چه زمستان عجیبی  
با نه دی شور گیرد و  
در سی دِی  
مُهر بر دهانش کوبد!  
چه زمستان عجیبی  
تمام سروها یخ بسته و  
پسته های رفسنجان  
شکوفه داده اند امروز!  
چه زمستان عجیبی   


پ.ن:دوشنبه سیاه:(( سی دی!