هر بار که می‌خواهم به سمتت بیایم، 
یادم می‌افتد که "دلتنگی"

هرگز بهانه ی خوبی برای تکرار یک "اشتباه" نیست!

دلتنگی " موقت"

یکی هست تو قلبم!!!!! نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من اینقده بی تایه!

پ.ن: قلبت که داره منفجر میشه باید سکوت کنی که یه موقع متوجه هیچی نشه! نه اینکه ندونه!! مسئله اینکه نخوادت!!! نه اینکه نخوادت! مسئله اینکه نتونه بخوادت!!! :((((

پ.ن: نمیخوام بدونه که دارم جون میکنم اینجا! :((( دیگه نمیاد!!!

به تو ای پنجره ی رو به خیابان سلام
تب عشق گل خشکیده به گلدان سلام
قصه ی بوسه ی آن نیمه شب پنهانی
ای پریزاده و دردانه ی باران سلام
گفته بودی همه شب چشم به راهم شده ای
آمدم سوی همان دیده ی گریان ، سلام
آمدم معتکف محفل چشم تو شوم 
مسجد جامع تاریخی کاشان سلام
شاعران از رژ قرمز چقدر کم گفتند ؟
شب شعر و غزل و سرخی فنجان سلام
چاک پیراهن و یک بوسه ی ناب از لب تو 
ترس رسوایی اقوام مسلمان سلام
مثل یک رود در آغوش تو دریا شده ام
ای که آغوش تو چون ساحل لبنان سلام
دوریت ، دوری یک شاه ز یک مملکت است
غم دلتنگی شبهای رضا خان ، سلام
صبح کاشان و شب غربت تهران ، بودی 
مفرد غایب شبهای غزلخان سلام

در دلم این روزها چیزی به جز آشوب نیست

اهل قاجاری و در فکرت به جز سرکوب نیست

قلب من همچون درختی شد ولی این را بدان

این که رویش یادگاری مینویسی چوب نیست

طعنه های اهل کنعان تلخ تر از مردن است

دوری یوسف دلیل گریه ی یعقوب نیست

زخم من با زخم های تازه بهتر می شود

خاطراتت را بیاور حالم اصلا خوب نیست

هی نگو پای تمام غصه هایت صبر کن

غصه های من شبیه غصه ی ایوب نیست

 

چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد

یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:
غنچه‌ای بود که گل کرد ولی چیده نشد

من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی
چه‌بسا طعنه‌زدنهای تو بخشیده نشد

ای که مهرت نرسیده ست به من، باور کن
هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد

عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعى كردم كه بفهمانم و فهمیده نشد

می‌دانم...که سردت شده...اما نگذار...دلی بسوزد وُ گرمت کند!...

 

پ.ن: اینکه درکم بالاست ، درسته!!! ولی نامردی تو رو هم دارم درک میکنم :((

 

آن ها به من گفتند
تا کاری کنم
او عاشق شود
می بایست
کاری می کردم
که او بخندد
اما می دانی!  
هر بار که او می خندد
کسی که عاشق می شود
خود منم...

ما همیشه،
یا جای درست بودیم در زمان غلط،
یا جای غلط بودیم در زمان درست،
و همیشه،
همین گونه همدیگر را از دست داده ایم...

  ‌ در آینه مردی دارد بغض می کند
بیایید بغلش کنید
پشتش را بمالید
به او بگویید همه چیز درست
می شود
دلش می خواهد کمی دروغ بشنود
آینه را پایین تر نصب کنید
گمانم دیگر به زانو در آمده

بدترین چیزها
همیشه در درون آدم اتفاق می افتد
 اگر اتفاق در بیرون اتفاق بیفتد
مثل وقتی که اردنگی می خوریم می شود زد به چاک
اما از درون غیر ممکن است ...

بشر موجودی منطقی نیست؛

موجودی است منطق تراش.
به هر کار دست زد و به هر چه عادت کرد،

سعی می کند برای آن دلیلی بتراشد

و عذر و بهانه ای بیاورد...!

آدم های کمی هستند که می دانند 
تنهایی ِ یک نفر حرمت دارد .
همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند و بپرند وسط تنهایی آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند ،
باید بمانند ؛
تا آخرش باید بمانند ؛
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد .
و گرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی ،
تنهایی را هزار برابر می کنند...

شازده كوچولو پرسيد: با غم از دست دادنش چطور كنار بيام؟

روباه جواب داد: اول مطمئن شو كه بدست آورده بوديش بعد غمگين شو...!!!

حافظ باشد و انار و سیب

و عطر نرگس هم بپیچد تمام خانه را پر کند

آنوقت تو نباشی خوش انصاف؟!...

لعنت به هر چیز که خاطره می شود

هر چیزی حتی همین شب، همین یلدا

یک امشب را باید بودی برایت فال بگیرم

حافظ بخوانم:

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 تو زل بزنی به حافظ خوانی ام گوش کنی

آخرش بگویی دانه های انار دلت مال من

حتی آن دانه های کم رنگش آن سفید سفید هایش هم، همش مال خودم

یک امشب را باید بودی، یک امشب را کاش بودی...

گفته بودند که عاشق بشوی می میری

اولین تجربه ام بود،چه می دانستم

دوستت دارم و از تو می ترسم
قله های بلند
دره های عمیق تری دارند عزیز من

به آهویی که همیشه در دامنه دویده است
به زنی که بلد نیست
شمرده شمرده سمت تو قدم بردارد
حق بده
از ارتفاعی که ناگهان در آن ایستاده بترسد

عشق، مردی ست که رویایش
از شانه هایش وسیع تر است
و جهانش، از خانه اش گسترده تر...
سر به سینه اش که بگذاری
آرزوهای تازه ای در سر داری!
بمان تا اسمانی را
که بالای سرم نگه داشته ای
به پیراهنم بدوزم
و در نخستین دیدار
برایت بیاورم!
بمان تا از من پرنده ای بماند
که اگر رهایش بکنی
باز هم بر همان قله ها می نشیند

تو را دوست دارم و از تو می ترسم
این کوه اگر مرا نکشد
سربلندم می کند


آدمها فکر میکنند
بعد از رفتنشان
باید مانند صندوق پستی زنگ زده
وباران خورده درست
در نقطه ای که رهایت کرده اند
تا ابدیت منتظر پیغامشان بمانی

اما نه،
همیشه اینطور نیست

آدمهادل دارند
پادارند
بنددلشان که پاره شود
بندکفشهایشان رامحکم میکنندو
میروند

زودتر از من بمیر

تنها کمی زودتر از من بمیر

تا تو آنی نباشی که مجبور است

راه خانه را تنها برگردد

دلم مثل ساختمان نیمه کارۀ

میدان انقلاب

در سرمای بهمن پنجاه و هفت

از آدم ها

پر است