رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی.


پ.ن:گاهی بعضی از متنا خیلی برات سنگین تموم میشه و تلخه....خیلی خیلی زیاد...شاید هیچ وقت فراموش نکنی:((

مبر از پینه پیشانی من

گمان بر رتبه عرفانی من

ز خاطر بردن ذکر سجود است

دلیل سجده طولانی من:((

خدایا میشه یه زمین دیگه درست کنی؟

اینجا مجازات سنگینیه واسه یه دونه سیب

خواب اتفاق شیرینی بود

وقتی دم در ایستاده بودی

با یک چمدان

نخواستم سال ها ، رفتنت

جلوی چشمانم رژه برود...

لبخندت را چند وقتیست ندیده ام

لحظه ای برای دلم بی بهانه بخند...


پ.ن: آدم با بعضی پیاما پشت دستشو داغ میزاره:(

وقتی پر از بارونی 

ولی

 نباری

رعد و برق نزنی

 شاهکار کردی.....


باور کن این آسمونه 

آدم باشی 

میپوکی...نابود میشی....


چشمت را نبند!


این چشم بندیهای تو


جهانم را محو میکند....

نگران در های بسته نیستم

باز میشود همه ی شان

نگران توام

که کدام طرف آستانه می ایستی...

پ.ن: دلتنگم....... بیادتم مرگ ...بیا..:(

دلمان که میگیرد در هجوم لحظه های دلتنگی....

تاوان لحظه هایست که دل می بستیم.....

" غصه هایت " را با "قاف " بنویس تا دیگر باورشان نکنی.....

خیلی "درد" داره...

"سرت" به "سنگی" بخورد که روزی به "سینه ات " میزدی.....!!!

آدمی دیوانه چون من یار می خواهد چه کار؟!

این سر بی عقل من دستار می خواهد چه کار؟!

.

.

.

بعداز این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم!

شهر ویران گشته فرماندار می خواهد چه کار ؟!

+ اگه اون تونسته فراموش کنه .....منم میتونم....

- میبینی؟ هنوزم دوستش داری...!

+ از کجا معلوم ؟

- از اونجا که هنوزم میخوایی کارای رو بکنی که اون کرده......

زیباتر از آنی که رهایت کنم، اما
دیر آمده‌ای؛ دوره‌ی پرهیز رسیده

مرد وقتی باوقار است از درون جان می دهد !

باختم اما تمام شعرهایم مال تو !

مرد اگر بد هم ببازد خوب تاوان می دهد

مرگ بعضي وقتها از درد دوري بهتر است

بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:

دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند

درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها

چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....

فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....

لکنت شعر و پریشانی و جنجال دلم

چه بگویم که کمی خوب شود حال دلم؟

کاش می‌شد که شما نیز خبردار شوید

لحظه‌ای از من و از دردِ کهن‌سال دلم

از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر

غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم

عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتماً

بنویسید به دفترچه‌ی اعمال دلم

آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم

ولی انگار زبانم شده پامال دلم

مردم شهر! خدا حافظ‌تان من رفتم

کسی از کوچه‌ی غم آمده دنبال دلم

من پیر شدم، دیر رسیدی، خبری نیست

مانند من آسیمه‌سر و دربه‌دری نیست

بسیار برای تو نوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه، ولی نامه‌بری نیست

ک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نی

حالا که مقدّر شده آرام بگیرمست

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران، پشت دری نیست

بگذار تبر بر کمر شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست

تلخ است مرا بودن و تلخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متاع دگری نیست


ای همه پنجره ها رو به تو

شهر و ده آشفته آشوب تو

کوه مه آلود پر ابهام من

عشق پر آوازه گمنام من

ای عسل از شوق تو شیرین شده

شهر شب از چشم تو آذین شده

کاش دلم پیش شما بود و بس

آن طرف پنجره ها بود و بس

من همه ویرانی و ویرانی ام

حک شده این نقش به پیشانی ام

از ته دهلیز زمین آمدم

باز به این دوزخ کین آمدم

برگ زمین گیر زمستان منم

گمشده در زوزه طوفان منم

سردو نفسگیرو ترک خورده ام

زیر تلنبار خودم مرده ام

مثل نفسهای سرآسیمه ام

گم شده اینجا به خدا نیمه ام

عقربه ی ساعت مرگم تو باش

لحظه ی جان دادن برگم تو باش

کی؟ تو به داد دل من می رسی

باز رهانیش ز دلواپسی

حادثه شو اول تقویم را

خط بزن از دفتر من بیم را

حادثه اینست که در میزنی

صبح به هر پنجره سر میزنی

حادثه برخورد دو چشم تر است

لحظه ی پرواز دو تا کفتر است

حادثه یعنی که من آبی شوم

عاشق نارنج و گلابی  شوم

حادثه یعنی که تو از گل سری

از همه ی آینه ها بهتری

حادثه یعنی که تکلم کنی

نام مرا روی زمین گم کنی

حادثه یعنی که جهان مال توست

هر چه غزل هست همه فال توست

ای گل خوش خنده ی آتش تبار

نسبت فامیلی من با بهار

در ته چشمان تو پرپر زدند

هر چه پرنده ست به تو سر زدند

چشم تو سر منشا انگورهاست

ساقی هر روزه ی مخمور هاست

ای گل نیلو فر بودایی ام

پیچک پیچیده به تنهایی ام

مطلع هر شعر تماشای توست

پای غزلهای من امضای توست

بوی دل انگیز غزل می دهی

طعم تبآلود عسل میدهی

پیرهنت بافته از ابر ونور

گل زده بر دوروبرش از بلور

ای زبهشت آمده ی خاکی ام

آدم خاکی تن افلاکی ام

تو گل گلدان اتاق منی

شعله ی مادام اجاق منی

وسوسه ی گندم وسیبم تویی

آنکه دهد باز فریبم تویی


باز به من معنی بودن بده

فرصت از عشق سرودن بده

اینکه نباشی به خدا -فاجعه ست

یخ زدن پنجره ها -فاجعه ست

پنجره را بسته ام از دوری ات

یوسف من خسته ام از دوری ات

بی خبر از دغدغه و اضطراب

بند دل نازکم امشب بخواب

جاده ی طولانی وپر پیچ وخم

باز رساند دو نفر را به هم

میرسی وشب -همه شب روشن است

هرچه خوشی هست همه با من است


مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق!
عشق سرگرمی‌اش آزار و تسلاست رفیق!

قیمت یک سحر آغوش چشیدن، صد شب
گریه و بغض و تب و آه و تمناست رفیق!

نشدم راهی این چشمه که سیراب شوم
تشنگی خاص‌ترین لذت دنیاست رفیق!

بارها تا لب این چشمه دویده است دلم
آبش اما فقط از دور گواراست رفیق!

اسم آن روز که نامیده‌ای اش روز وصال
در لغتنامه‌ی من «روز مباداست» رفیق!

«نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد»
بنشین شعر بخوان، دور جوان‌هاست رفیق!

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم

رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری

رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم

گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام

 سرخی رویم از این است که خونین جگرم

کار عشق است نماز من اگر کامل نیست

آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم

این چه کرده است که هرروز تورا می بیند؟

من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم

عهد بستم که تحمل کنم این دوری را

عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم

مثل ابری شده ام  دربه درِ شهربه شهر

وای از آن دم که به شیراز بیفتد گذرم...

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن

تو هم این زهر تلخ نفرت و نوش کن

آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری ما رو فراموش کن.......

سراغ همه میرود ... !
چه هرزه ایست .... !
این تنهایی ... !

می دانم که سردت شده

اما نگذار....

دلی بسوزد و گرمت کند.....!

ما سر انداختیم و تو دست

این بود

حکایت عاشقانه هایمان.....

____________________

پ.ن: تولد این وب من گذشت.....دوستت دارم و تولدت مبارک تنها ...ماند ....جایی که با ارامش و عشق دارم توش مینویسم....

حجرالاسودی ست دلت

بی جهت نیست که 

دورش میگردم...

تداعی نشو اینقدر

در این همه خیابان...

در این همه آدم...

آدم ها تمام نمی شوند

آدم ها نیمه شب

با همه آنچه در پس ذهن تو

برایت باقی گذاشته اند

به تو هجوم می آورند...


از معجزاتش این بود که

آغوشش

عصر جمعه نداشت......

1300

گفته بودم دنبالت می آیم مثل یک بادکنک

وای به روزی که نخم ا رها کنی

باورم نکرده بودی؟

میبینی حالا دارم همسایه خدا میشوم...

در کدام قانون

من محکوم به تنهایی هستم

و تو محکوم به نبودن

و هر دو مجرم بالفطره!؟

دادگاه ها،

حرف ما را نمی فهمند

قانون تنهایی

اساسی تر از این حرف هاست....