مادربزرگ
حواسش به شمعدانی ها بود
گاه حتی همین که
چرخی میزد کنار حوض نگاهشان میکرد
کافی بود برای قد کشیدنشان
بعدها فهمیدم
عشق مراقبت میخواهد
چیزی مثلِ زمزمهی اینکه
حواست به من باشد ...
یک پیراهن خالی ست
که اندازه ی هیچ کس نمی شود
باید آویزانش کرد در باد
و با رقصش پیر شد.
دیگر احتمال بازگشتن تو
لطیفه ای ست
که دوستان قدیمی
مرا با آن دست می اندازند
و آن قدر در خلأ غیبتت مرده ام
که هیچ زنگ تلفنی مرا از جا نمی پراند !
مرد رندی که رکب های فراوان خورده
غم ویرانی خود را به چه تشبیه کنم؟
فرض کن کوه شنی طعنه ی طوفان خورده
عشق را با چه بسازد به کدامین ترفند
شاعری که همه ی عمر غم نان خورده
چه به روز غزل آمد که همه منزوی اند
قرعه بر معرکه ی معرکه گیران خورده
از دهان کس و ناکس خبرش می آید
شعر -این باکره ی دست هزاران خورده-
با چنین فرقه ی نسناس، یقین پاپوش است
اتهامی که به شخصیت شیطان خورده
دَشتمان گرگ- اگر داشت نمی نالیدم
نیمی از گله ی مارا سگ چوپان خورده
جرم من فاش مگوهاست و حکمم سنگین
چه کند شاهد سوگند به قرآن خورده
شعر هم عقل ندارد که در این شهر شعور
گذرش برمن دیوانه ی دوران خورده
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست
در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست
مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست
مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست
هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست
به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست
خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست
رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست
عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست
وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست
کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست
سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست
آخرین زخمه به جان و تنِ تاری غمگین
آخرین فرصت فریاد سواری غمگین
آخرین ثانیه ها منتظر پاییزند
در تب و تاب رسیدن به قراری غمگین
هفتمین روزِ همین فصل تَرک خواهم خورد
خویش را می شکنم مثل اناری غمگین
آسمان وارث چشمانم اگر شد، خوب است
تا شود ابر و زنَد دست به کاری غمگین
زندگی حس بدی نیست ، ولی می شکند
زنی از جنس دل آینه ، آری غمگین
خودمان مساله داریم که بد می بینیم
ورنه پاییز بهار است ، بهاری غمگین
بهتر آن بود که دست از سر ِ من برداری
ظاهر آراسته ام در هوس وصل، ولی
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
هرچه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری
موجم و جرأتِ پیش آمدنم نیست، مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری
بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار
تو هم ای آیینه از دیدنِ من بیزاری؟
#تکراری
در خط مقدم تنهايى شان،
با خاطراتِ خود مى جنگند
و كشته مى شوند!
جنگ هايى كه در آنها
پاى هيتلر و روزولت و موسولينى در ميان نيست
رسانه ها اخبارشان را پوشش نمى دهند
خونى نمى ريزد
خانه اى خراب نمى شود
و نواميسِ ملت به تاراج نمى روند.
آنچه رخ مى دهد ،
سيگارى است كه دود مى شود
و انسانى كه به رو زوال مى رود..
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضور رازی را برای تکامل ما پنهان کرده است.