زشت است که توی غزلش مرد بگرید
هربار که یک قافیه آورد بگرید

این هدیه ی عشق است به دیوانه که باید
با درد بخنداند و با درد بگرید

غربت فقط این است که شخصی وسط جمع 
آرام بیاندیشد و خونسرد بگرید

زشت است که آدم دلش از هیچ بگیرد
زشت است که هر وقت هوس کرد بگرید

زشت است که شاعر وسط خواندن یک شعر
با آمدن واژه ی برگرد بگرید

زشت است، ولی زشت تر این است که عشقت
بر شانه ی یک آدم نامرد بگرید .

تو صدای‌خودت را نشنیده‌ای!
وگرنه درک میکردی
که یک جانم تو
چگونه جانم را
به لب می رساند!

درست وقتی که کنار آمده ام

وقتی تمامت را حریف شده ام

و درد مسیر رفت و آمدش را تغییر داده

خاطره ها هم باورشان شده که از آن من نیستند

سر و کله ات پیدا می شود که چه؟!

که بهم بریزی تمام مرا؟

هرچه رشته ام را به خیالت پنبه کنی؟

نه.....

من دیگر

من قبل از رفتنت نمی شوم!

رفتن....

رها شدن....

آدم ها را عوض می کند!

پس بیخودی برنگرد.....

اویی که بود را نمیابی.....

تو دیگر

از من

رفته ایی.

چشم باز می کنی نه اونی باشد و نه منی!.............باید از نو بسازی.

آرام و روان و نرم و سنجیده رود
ما ناله کنان و یار، نشنیده رود

یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود!

خدا می داند
چند نفر
همین ساعت ها
توی اتاقشان باران می آید
سیل راه می افتد و
فردا صبح
مجبورند با لبخند
تظاهر کنند
که هرگز دلشان
برای هیچ کسی تنگ نمی شود

دو قدم مانده به تکرار جدایی رفتم
تا تو آسوده مرا جا بگذاری رفتم

مثل آنروز که در خاطره صد بار مرا
قبل از آنی که سر کوچه بکاری رفتم

ماندم و باختم از بازی دیروز ولی
حال کافیست که تا ده بشماری رفتم

باغی از جاذبه ی چشم تو افتاده به خاک
تو به افتادن یک سیب دچاری رفتم

برهم باید از این دام بلا تکلیفی
نه غم صیدی و نه فکر شکاری رفتم

آسمان! حال دلم خوب نشد، ابری باش
بعد از اینها چه بباری, چه نباری رفتم

خواستم تاکه تو رادلخوش این شعر کنم
یادم آمد که مرا دوست نداری رفتم

نبودنت آزار می دهدمرا..

حتی در مجازی ترین دنیای امروزی..

“من”دلبسته ام به اسمی که میدانم می فهمدمرا

من دلخوش کرده ام به دیدن نام تو

با نبودنت” این دلخوشی کودکانه را از من نگیر”

آمار کشته های جنگ،
همیشه غلط بوده است!
هر گلوله 
دونفر را از پا در می آورد !
سرباز،
و دختری که در سینه اش می‌تپد!

عاشق زنی نشو که می داند .

که زیاد گوش می دهد،زنی که می نویسد
ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻴﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ . ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ ، ﻭﻫﻢ ﺁﮔﯿﻦ ،ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺭﺩ .

ﺑﻪ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺩ

ﯾﺎ ﻣﯽﮔﺮﯾﺪ ﮐﻪ ﻗﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺴﻢ ﺑﺪﻝ ﮐﻨﺪ

ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ،ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ . 
ﻭ ﯾﺎ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﯾﮏ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ

ﻭ ﯾﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﻣﺸﻮ ﮐﻪ ﻫﺸﯿﺎﺭ ﻭ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﺶ ﻧﯿﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﭼﻨﯿﻦ ﺯﻧﯽ ﺷﻮﯼ .

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺷﻮﯼ

ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ ...

ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ ...

ﺍﺯﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺯﻥ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ، ﻫﺮﮔﺰ !

لبخند زدی فکر انار از سرم افتاد
لرزیدم و از شانه ی من ارگ بم افتاد

تا چشم گشودم دلم از شوق تو سر رفت
تا پلک زدی حادثه ها پشت هم افتاد

تا بافه ی گیسوی تو در باد رها شد
در کار گره خورده ی ما پیچ و خم افتاد

با سر نخ یک بوسه به دنبال تو آمد
این کودک یک ساله که در هر قدم افتاد

بعد از تو که طنازترین فاتح قرنی
این قلعه ی ویران شده در دست غم افتاد

بر سنگ مزارم بنویسید فقط «عشق»
ای عشق! بیین نام خودم از قلم افتاد