بار اول با معذرت خواهي
بار دوم با گريه
بار سوم با ريختن غرورت نگهشداري !
ولي بار چهارم...
ديگه نه ميشه و نه بايد کاري بکني!
چون حتي اگه بمونه باز موقتيه !
يعني کسي که دلش با تو نباشه و بخواد بره...ميره!
بفهــــــــــم !
پس فقط برو کنار و بهش بگو: خـــــــداحــافظ .
بيشترش ديگه نمي‌ارزه باور کن.

؛؛؛؛ کلام آخر ؛؛؛؛
براي سخنراني نيامدم ،
براي خداحافظي هم ،
نيامدم ...
براي تو آمدم ،
تا ...
کلام آخر را ،
بنويسم ...
مي نويسم ؛
و چون بار گران بودم ،
مي مانم ...
و َ ...
با اميد ِ فردا ،
" مي مانم " .
تو هم ،
اگر از دايره ايي ،
به بزرگي ِ خداآ ...
که " قسمت " مي نامندش ،
نقطه ايي که گويند در آن ،
نقطه ي پرگاريم ما ...
گذشتي ...
شايد روزي دوباره به هم ،
ديگر ،
رسيديم ...
يادت باشد ،
سر راهت سرزميني ست ،
هندوستان گويند ...
همان جا که براي طاووس ،
جورش مي کشي ...
به جنگل طوطيان شکر شکن که رسيدي ،
شبي را بگذاران ،
نگران نباش ،
قرار نيست در آن جا ،
کسي غش کند ...
شب ها ،
فارغ از قيل ُ قال ِ طوطيان ...
سمفوني ِ رقص ِ
برگ ريزان درختان ...
از آسمان ...
و بآواز ِ جيرجيرک
و قورباقه هاي ِ قصه ي ِ
هر شب تنهايي ِ من ...
شنيدن دارد .
راستي يادت باشد ...
مراقب ِ خودت خيلي باشي ؟
باشه ؟ ...
من ؟
من چه کار مي کنم ؟
من هم ،
قرار است
از اين پس بنويسم ...
براي ِ خودم مي نويسم ،
مثنوي مي نويسم ،
مثنوي ِ عشق مي نويسم ،
سر آغازش هم ،
مي نويسم ؛
؛؛؛ يا من براي ِ تو فقط ؛؛؛
...
به سلامت سفرت خوش ...
...
آآآآآآآآهاآآآآآآآآآي ؛
راستي ،
يادم آمد که چه مي خواستم ،
به تو بگويم ...
دايره را که گذشتي ،
وقتي دوباره به هم ،
ديگر
رسيديم ...
مي گويم ....

تا زمستان
دوام نمي آورم
بايد ياد بگيرم
کمتر عاشقت باشم ...


دلبرمن تقاضاي فرهادي مکن که تلخ بوده اي

دوری آزمون دلهاست . . .

یا دلتنگ میشوی . . .

یا

فراموش . .

پاییز مزرعه زرد گندمزار
مترسک میدانست تا او باشد کلاغها از گرسنگی می میرند
فردایش مترسک خود را کشته بود
او تازه کلاغها را فهمیده بود

ساز را 

خودم بهـش ياد دادم


ساز مخالف را زد!!!!!

وقتی که می رفتی، بهار بود

تابستان که نیامدی، پاییز شد

پاییز که برنگشتی، پاییز ماند

زمستان که نیایی، پاییز می ماند

تو را به دل پاییزی ات

فصلها را به هم نریز ...