1050
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانیمن زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی
آی…مثل خوره این فکر عذابم می دادچوب من را بخوری ورد زبانها بشوی
من و تو مثل دو تا رود موازی بودیممن که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی
دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقطباید از این طرف شیشه تماشا بشوی
گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکردتو خودت خواسته بودی که معما بشوی
در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده استمی توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی
می توانی فقط از زاویه ی یک لبخنددر دل سنگترین آدمها جا بشوی
بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمردفقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی
+ نوشته شده در ساعت توسط .....
|
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضور رازی را برای تکامل ما پنهان کرده است.